خرید بک لینک
چشمهاش دوباره پراز اشک شد. سعی کرد جلوش رو بگیره. اما قطره اشک مثل رودی که بی قراره به دریا برسه، از گوشه چشمش غلطید، به روی گونه اش که رسید کمی از سرعتش کم شد؛ به نظر میومد همونجا بایسته؛ اما یه دفعه دوباره جون گرفت و سرازیر شد تا روی لبش. شوری اشکشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:30

نشسته روی کاناپه و زل زده توی چشاش. اون چنان با التماس بهش نگاه می کنه که دل بی رحم ترین آدمها هم آب می شه. با خودش می گه : <�عجب غلطی کردم. همینم کم بود. بله دیگه، وقتی یه مشت آدم بی مسولیت دور و ورت باشن بهتر از این هم نمی شه.... نمی تونم، توانشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:30

امروز می خوام از امید بگم. از زیبایی زندگی. دلم پراز درد بود و گریه امونمو بریده بود امروز. سرد درد کر کننده ای دارم و سنگینی پف ناشی از گریه هامو با قرص سرماخوردگی بزرگسالان – تنها چیزی که توی خونه دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: شنبه 9 اسفند 1399 ساعت: 19:13

هرچقدر درد و رنج راهمان را ببندد، سیلی محکم به رویمان بزند، بخواهد زیر پاهایش له مان کند، باز هم ما لبخند می زنیم و به استقبال بهار می رویم. شب تمام می شود.

No matter how much suffer and pain closes our way, slaps us hard, tries to crush our feet, we still smile and welcome spring. The night will be over

برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: شنبه 9 اسفند 1399 ساعت: 19:13

وقتی انتظار چیزی از کسی نداری، خوابت هم با خواب بقیه فرق خواهد کرد, بی دغدغه و بی قرص. همیشه شاکر، همیشه شاد، همیشه وفادار، بهترین دوست ما.

When you expect nothing from someone, your sleep will be different from that of others, without tension and pills. Always Thankful, Always Happy, Always Faithful, Our Best Friend.

برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: شنبه 9 اسفند 1399 ساعت: 19:13

می شینم. بلند می شم. دوباره می شینم. « نه دیگه نمی خورم ..... » اما چنان چشمکی بهم می زنه که نمی تونم. ای کاش می شد اسمش رو غریزه اولیه بذارم٫ از روی گرسنگی می خوام این بیسکویت شکلاتی لعنتی رو که طوریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: شنبه 9 اسفند 1399 ساعت: 19:13

تتویی که در تصویر مشاهده می کنید از خود عکس هم به واقعیت نزدیک تراست!!! تصورم اینه که اولین دفعه ای که هر کس این تتو رو روی دست امیرسینا می بینه٫ ناخودآگاه می گه این چیه و کیه٫ چقدر زشته؛ یا شاید هم حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: شنبه 9 اسفند 1399 ساعت: 19:13

کابوس هایی که در بیداری به سراغ انسان می آیند

برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 5:57

من همیشه آدم ترسویی بودم. فکر می کردم شجاعم. خودمو تیکه تیکه کردم که در ظاهر به همه نشون بدم من قوی هستم. من می تونم. من قهرمانم. شایدم بودم, یعنی راستشو بخوای برای خیلی ها مدل بودم و هستم. خیلیا می خواستن و می خوان که مثه من باشن. اما انقدر توی خودم کمبود احساس می کردم و می کنم که نگو و نپرس. بعد از این آخرین اتفاق و به نظرم بزرگ ترین اتفاق زندگیم, همه چیم به هم ریخت. از هم پاشیدم. تیکه تیکه شدم. له شدم. غرورم, افتخارام, شخصیتم, عشقم, امیدهام, آرزوهایی که برای خودم توی این کله پوکم ساخته بودم, شادیم, خوشحالیم ..... چی بگم دیگه ..... همه چی رفت ..... و اینقدر آسون و الکی و چرت و پرت رفت که نتونستم باورش کنم . واقعیت اینه که با عقل و هوشی که من دارم.... اگه بخوام منطقی نگاه کنم به این قضیه, مثل روز روشنه که همه چی تموم شده ..... که باید قبول کنم که تموم شده ..... که من الان که دارم اینو می نویسم هیچی ندارم .... هیچی نیستم .... باختم .... این بازیو باختم ..... صفر صفر شدم از همه لحاظ ..... کارمو ول کردم . موقعیت اجتماعیمو ول کردم. رفتم یه کشور دیگه. سختیاشو به جون خریدم. چقدر قاطی کردم اونجا. چقدر گریه کردم تو تنهایی. چقدر حالم هی خوب شد و هی بد شد. وای خدای من. هیشکی نمی فهمه اینو. همه اینارو بخاطر عشق کردم. بخاطر چیزی که همیشه ازش می ترسیدم. هیچ وقت تا تهش نرفتم چون می ترسیدم. از اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 5:57

Some days, 24 hours is too much to stay put in, so I take the day hour by hour, moment by moment. I break the task, the challenge, the fear into small, bite-size pieces. I can handle a piece of fear, depression, anger, pain, sadness, loneliness, illness. I actually put my hands up to my face, one next t oeach eye, like blinders on a horse

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ساعت 20:33&nbsp توسط میم |

برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 18:36

یک روز, یک جایی, ناگهان, این اتفاق برای ما می افتد: کتابمان را می بندیم, عینکمان را از چشم برمی داریم, شماره ای را که گرفته ایم قطع می کنیم و گوشی را روی میز می گذاریم, ماشین را کنار جاده پارک می کنیم و دستمان را از روی فرمان بر می داریمادامه مطلب

برچسب: فیروزکوهی, نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 18:36

.... هر کاری بکنین پایین نمی آد. آدم که یه بار اونقدر دیوونه بشه که بره رو هره پشت بوم وایسته, دیگه پایین نمی آد ....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ساعت 21:8&nbsp توسط میم |


برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 18:36

نه, نمی توانم فراموشت کنم زخم های من, بی حضور تو از تسکین سر باز می زنند بال های من تکه تکه فرو می ریزند بره های مسیح را می بینم که به دنبالم می دوند و نشان فلوت تو را می پرسند نه, نمی توانم فراموشت کنم خیابان ها بی حضور تو راه های آشکاادامه مطلب

برچسب: لنگرودی, نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 18:36

اگر یک تکه دیگر از پای بخورم می میرم. اگر یک تکه از پای نخورم می میرم.

حالا که قرار است بمیرم بهتره یک تکه بخورم بعد بمیرم. هام ..... م .... قورت .... خداحافظ

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ساعت 21:15&nbsp توسط میم |


برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 18:36

برای اینکه دوستم داشته باشی, هر کاری بگویی می کنم, قیافه ام را عوض می کنم همان شکلی می شوم که تو می خواهی, اخلاقم را عوض می کنم همان طوری می شوم که تو می خواهی, حتی صدایم را عوض می کنم همان حرف هایی را می زنم که تو می خواهی, اصلن اسمم را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 18:36

صفحه بندی