نشسته روی کاناپه و زل زده توی چشاش. اون چنان با التماس بهش نگاه می کنه که دل بی رحم ترین آدمها هم آب می شه. با خودش می گه : <�عجب غلطی کردم. همینم کم بود. بله دیگه، وقتی یه مشت آدم بی مسولیت دور و ورت باشن بهتر از این هم نمی شه.... نمی تونم، توانشو ندارم؛ مگه یه انسان چقدر ظرفیت داره. ای خدا، من به درگاهت چه گناهی کردم؟> ساکت می شه. بغض می کنه.چشماشو می بنده. چنان به خودش فشار میاره تا گریه نکنه که تمام ماهیچه های سر و گردنش به هم می پیچن. < تا ۱۰ بشمار و خودتو کنترل کن، دختر گنده که گریه نمی کنه؛ بالاخره اینم سهم تو از زندگیه دیگه؛ غر زدن نداره که؛ باز هم خداتو شکر کن که سالم و تندرستی، می دونی الان هر کدوم از اون آدمهایی که روی تخت بیمارستانی که خودت توش کار می کنی خوابیدن و منتظرن ببین کی می میرن، آرزوشونه که جای تو باشن! بله، اصلن زندگی پشیزی ارزش ناراحتی نداره > یه نفس عمیق می کشه و چشماشو باز می کنه. دوباره باهاش چشم تو چشم می شه. دوباره احساس بدبختی وجودشو می گیره. دوباره روز از نو روزی از نو. از صبح ساعت شیش و نیم که از خونه زده بیرون تا بره به سرویس برسه همش بدشانسی آورده. ظرف غذاش رو خونه جا گذاشته، وقتی رسیده سر اتوبان فهمیده، کلی دویده برگشته خونه برش داشته دوباره بدو بدو رسیده سر ایستگاه که سوار سرویس بشه؛ بجنگ و بجنگ تا الان که ساعت ۸ شبه و تازه رسیده خونه. و حالا این یکی که ولش نمی کنه با اون نگاه های التماس آمیزش.
بلند می شه ، می ره توی اتاق، لباس هاش رو دوباره می پوشه، میاد بیرون. تا بخواد صداش کنه می بینه که آماده دم در وایستاده و داره از خوشحالی دمشو تند تند تکون میده. < بیا تدی خان، با هم بریم بیرون یه قدمی بزنیم>
چشمای تدی به شدت دارن ازش تشکر می کنن.
برچسب:
نویسنده: هستی نیکفر