امروز می خوام از امید بگم. از زیبایی زندگی. دلم پراز درد بود و گریه امونمو بریده بود امروز. سرد درد کر کننده ای دارم و سنگینی پف ناشی از گریه هامو با قرص سرماخوردگی بزرگسالان – تنها چیزی که توی خونه داشتم- از روی چشمام می خوام بردارم. بعد از اون همه هق هق و دیوانه وار گریه کردن، به مرحله ای هیچ رسیدم. چه جوری توضیح بدم؛ نقطه ای که احساس می کنی هیچی برات مهم نیست و می تونی تا آخرین لحظه عمرت همین شکلی بشینی سر جات و تکون نخوری. نه می خوای بجنگی برای زندگی، نه می خوای اسمی ازش بشنوی و نه می خوای بهش فکر کنی. مثل خلسه می مونه. انگار که قطب های مثبت و منفی قطب نما همدیگرو خنثی کنن یه روزی و دنیا پر از هیچ بشه. اون شکلی.
ذره ذره چیزی در درونم شروع به جوشیدن کرده، یه ذره شادیه که قاعدتا توی این حال و روزم نباید احساسش کنم. اما هی داره قوی تر می شه. ورجه وورجه می کنه؛ وول می خوره هی توی یه جایی از دلم و مغزم- همزمان- تعریفی براش ندارم. چون چیزی برای شاد بودن ندارم. بله بله سالمم، زنده ام، از خیلی ها شرایطم توی زندگی بهتره، اما مگه من خواستم توی این دنیا بیام که به خاطر اینا خوشحال باشم الان. اینا کمترین چیزهایی که در اختیار من می تونستن قرار بدن؛ در مقابل امتحان سختی که پیش روم گذاشتن. بدون آمادگی. بدون مرور و تمرین. ای بابا ..... اما با همه این حرفا این شادی بعد از غصه عجب چیزه عجیبیه. مثل رنگین کمون بعد بارون می مونه. با اینکه خیلی کوچولوه، اما تاثیرش بدی نیست؛ البته شاید هم تاثیر قرص سرماخوردگی بزرگسالان به همراه نسپروسو با ورژن کلمبیاست. می خندم بدون اینکه صدای خندم رو بشنوم. توی دلم می خندم. از توی آینه روبه روم به چشمام نگاه می کنم که شبیه پیرزن های چینی بدجنس شدن با این همه پف! به موهام نگاه می کنم که نامرتب و ژولیده شدن، طبق قراری که با خودم گذاشتم تا پیدا نکردن کار به آرایشگاه نمی رم و الان دیگه سه چهار ماه شده و اینطور که به نظر میاد باید به این قیافم عادت کنم. ولی با همه این حرفا الان این شادی کوچیکه بدجوری توی دلم نشسته؛ بهتره بگم خوب جوری. بهش نیاز داشتم. هنوزم می تونم بگم به زندگی و به آرزوهام و رسیدن بهشون امید دارم، با داشتن همین شادیه کوچیک بعد از یه روز افتضاح. پیش به سوی بهتر شدن.
برچسب:
نویسنده: هستی نیکفر