خرید بک لینک

چشمهاش دوباره پراز اشک شد. سعی کرد جلوش رو بگیره. اما قطره اشک مثل رودی که بی قراره به دریا برسه، از گوشه چشمش غلطید، به روی گونه اش که رسید کمی از سرعتش کم شد؛ به نظر میومد همونجا بایسته؛ اما یه دفعه دوباره جون گرفت و سرازیر شد تا روی لبش. شوری اشکش رو روی لب هاش حس کرد. روزها بود که به طعم ها فکر نمی کرد. نه فقط به طعم ها، که به زندگی هم فکر نمی کرد. منگ بود. سرش انگار از همه چیز خالی شده بود. ساعت ها بدون دلیل می نشست و به روبه روش نگاه می کرد؛ و هیچ چیز رو نمی دید. باز نگاه می کرد؛ شاید دلیلی برای ادامه دادن پیدا کنه. توی مولکول های بی رنگ هوا دنبال امید بود. چشماش دودو می زد، از چپ به راست، از راست به چپ؛ و تکرار و تکرار، اما نه، نمی دید؛ خبری ازش نبود. گاها به خودش که میومد می دید دوباره پوست اطراف ناخن هاش رو کنده. عادت خیلی قدیمیه بود اما الان براش تبدیل شده بود به سرگرمی. از یه تیکه پوست کوچولو شروع می شد- مثل همه چیز دیگه تو زندگی- انگشت سبابه اش رو می کشید به گوشه انگشت سومش،همون جایی که پوستش رو قبلا کنده بود، شروع می کرد به لمس کردنش و بعد اون تیکه پوست رو می کشید روی لبش؛ عقب-جلو، عقب-جلو، حس خوبی بهش می داد، مثل حس آرامش ناشی از عادت . مثل وقتی که درمونده ای و یکی بهت می گه نترس،من کنارتم. بد چیزی بود. به خودش میومد می دید مدت هاست بی اختیار داره با لبش بازی میکنه. یه دفعه تصمیم می گرفت که دست بکشه، آخه این چه عادتیه ! انتظارش ازخودش خیلی بالاتر از این حرفاست که نتونه به یه عادت ساده ولی دیرینه پایان بده. از خودش و ناتوانی هاش کلافه میشد. دوباره غرق در فکر می شد. به ۱۰ ثانیه نمی رسید که دوباره تکرارش می کرد- بی اختیار. مثل هزارتا اشتباه دیگه که بی اختیار تکرارشون می کرد؛ به جایی می رسید که اون تیکه پوست کوچولو تبدیل شده بود به پهلونی برا خودش. چاره ای به غیر از قطع کردنش نداشت، اما حالا کندن اون تیکه پوست دلش رو ریش می کرد. راه دیگه ای نیست. مثل هزارتا تصمیم دردناک دیگه ای که توی زندگیش گرفته بود، که دلش رو ریش می کردن، ولی محکوم به انجامشون بود.

برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:30

صفحه بندی