می شینم. بلند می شم. دوباره می شینم. « نه دیگه نمی خورم ..... » اما چنان چشمکی بهم می زنه که نمی تونم. ای کاش می شد اسمش رو غریزه اولیه بذارم٫ از روی گرسنگی می خوام این بیسکویت شکلاتی لعنتی رو که طوری طراحیش کردن که پوستش رو که باز می کنی و می بری سمت دهان مبارک٫ قشنگ می ره می شینه توی دهنت و زمزمه می کنه « فقط یه بار دندونات رو روی هم بزن؛ ببین چه جوری مغزتو ارضاء می کنم؛ بله ! .... چی ؟ فقط چند ثانیه است ؟ بعدش احساس پشیمونی می کنی؟ عذاب چی ؟ آهان وجدان .... مگه آدما وجدان هم دارن ! بگذریم. عزیز من کاری نداره که یکی دیگه پشتش فرو کن توی حلقومت !!! خلاص. اصلا بشین مثل بچه آدم٫ همه ماها رو دونه دونه بخور که تموم شیم تو هم راحت شی٫ خلاص .... » بخورم.
امان از این ویروس ناقافل که خونه نشینم کرده. وگرنه اراده من از پولاد بود.
برچسب:
نویسنده: هستی نیکفر