همیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتد
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
زمانی که از دست می رفت
و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت
چشم می گشودم همه رفته بودند
مثل بامدادی که گذشت
و دیر فهمیدم که دیگر شب است
بامداد رفت
رفت تا تنهایی ماه را حس کنی
شکیبایی درخت را
و استواری کوه را
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
به حس لهجه بامداد و شور شکفتن عشق
در واژه واژه کلامش که چه زیبا می گفت
من درد مشترکم مرا فریاد کن
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ساعت 19:39  توسط میم |
برچسب:
نویسنده: هستی نیکفر