بعد از این آخرین اتفاق و به نظرم بزرگ ترین اتفاق زندگیم, همه چیم به هم ریخت. از هم پاشیدم. تیکه تیکه شدم. له شدم. غرورم, افتخارام, شخصیتم, عشقم, امیدهام, آرزوهایی که برای خودم توی این کله پوکم ساخته بودم, شادیم, خوشحالیم ..... چی بگم دیگه ..... همه چی رفت .....
و اینقدر آسون و الکی و چرت و پرت رفت که نتونستم باورش کنم . واقعیت اینه که با عقل و هوشی که من دارم.... اگه بخوام منطقی نگاه کنم به این قضیه, مثل روز روشنه که همه چی تموم شده ..... که باید قبول کنم که تموم شده ..... که من الان که دارم اینو می نویسم هیچی ندارم .... هیچی نیستم .... باختم .... این بازیو باختم ..... صفر صفر شدم از همه لحاظ ..... کارمو ول کردم . موقعیت اجتماعیمو ول کردم. رفتم یه کشور دیگه. سختیاشو به جون خریدم. چقدر قاطی کردم اونجا. چقدر گریه کردم تو تنهایی. چقدر حالم هی خوب شد و هی بد شد. وای خدای من. هیشکی نمی فهمه اینو. همه اینارو بخاطر عشق کردم. بخاطر چیزی که همیشه ازش می ترسیدم. هیچ وقت تا تهش نرفتم چون می ترسیدم. از از دست دادن می ترسیدم. نکنه منو بذاره و بره. می گن آدم ها ترساشون بالاخره یه روزی میان سراغشون... خب سراغ منم اومد.
باورم نمی شد کسی که می گفت اون قدر منو دوست داره. کسیکه در عرض یه هفته برام توی یه کشور دیگه کار پیدا کرد. منو با عشق هیجانی و آتشینش مجاب کرد که کوله بارم رو ببندم و برم.... اونم توی سن و سال من... کاشکی ۱۰ سال پیش این اتفاق برام افتاده بود. اون وقت واقعا می تونستم خیلی راحت تر خودمو جمع و جور کنم. نه اینکه توی ۳۵ سالگی .... بعد از این همه موفقیت و اسم و رسمو انتظاری که همه از خانواده تا دوست تا غریبه از من دارن ... همه چیمو ببازم.
همیشه از باختن بدم می یومد. خیلی از کارها رو توی زندگیم نکردم ... نکنه که ببازم!
خیلی دارم تلاش می کنم که خودمو نجات بدم از این همه حس عجیب و غریب. قرار شد به هم فرصت بدیم. یعنی فرصت که چه عرض کنم. من که هنوز در اوج عشقم بودم. من زمانی برای فرصت دادن و فکر کردن نمی خواستم. من می دونستم که چی می خوام. من می خواستم ازدواج کنم. بچه دار بشم . کار جدیدمو خودم شروع کنم. اونم اینارو می خواست. پس چی شد؟
خب آره. افتاد تو یه سری مشکل. مشکل پشت مشکل. اما این واقعا باعث می شه آدم کسیو که دوست داره بذاره کنار؟ بارها و بارها از خودم می پرسم اصلن منو واقعا دوست داره ؟ آخه کی می تونه این بلایی رو که اون به سر من آورد به سر کسیکه دوستش داره در بیاره. این اصلن اخلاقی نیست.
نمی گم باید می چسبید به من و تا دنیا دنیاست ولم نمی کرد. نه !!!! ولی اینطوری منو یه دفه - درعرض یه چشم به هم زدن بذاره کنار ..... خب حالا که به عقب برمی گردم می بینم خودشو داشته آماده می کرده. احتمالن چند ماهی بوده که این رو می دونسته . حتی می دونسته چی می خواد به من بگه. ولی روش نمی شده. خودش می گه چون دوستت دارم نمی دونم می خوام چیکار کنم. ولی دروغ می گه. یعنی نمی فهمه که چی می گه. دوستم نداره. عادت کرده بوده بهم.
حوصله ندارم بیشتر از این کشش بدم. فقط می خواستم خودمو اینجا خالی کنم. آدما این روزا حوصله ذکر مصیبت شنیدن ندارن. خودشون اینقدر توی مشکلاتشون غرقن که با این حرفا بیشتر حالشون گرفته می شه.
خودم باید همه چیو از نو درست کنم.
برچسب:
نویسنده: هستی نیکفر